به گمانم که زمانه قصد جانم کرده
بهر تیر بی نشانه او نشانم کرده
گذر تیر ز قلبم که غمی نیست ای دوست
این که یارم بزد ان تیر خرابم کرده
چشم مست و دل بیمار , زلف یارم در باد
حسرت روی رخش دیده پر ابم کرده
یک عمر نشستم به تمنای رخش لیک چه سود ؟
امد ان دم که غمش , زیر خاکم کرده
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 20:22 موضوع | لینک ثابت
به گمانم که زمانه قصد جانم کرده
بهر تیر بی نشانه او نشانم کرده
گذر تیر ز قلبم که غمی نیست ای دوست
این که یارم بزد ان تیر خرابم کرده
چشم مست و دل بیمار , زلف یارم در باد
حسرت روی رخش دیده پر ابم کرده
یک عمر نشستم به تمنای رخش لیک چه سود ؟
امد ان دم که غمش , زیر خاکم کرده
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 20:21 موضوع | لینک ثابت
تو شبی ، شب و چاه ، می فهمی
با دو چشم سیاه ، می فهمی
من عبورپرنده ام بی تو
شیشه ، یک اشتباه ، می فهمی
عشق یعنی : تلاقی و پرواز
خون عاشق مباح ، می فهمی
یک سقوط از پرنده بالا رفت
پشت یک راه راه ، می فهمی
از نگاهت شدید می ترسم
از سپید و سیاه ، می فهمی
آسمان ، شب ، ستاره ، بی خوابی
پنجره ، قرص ماه ، می فهمی
یک طرف سرد ، زرد ، دلشوره
یک طرف قاه قاه ، می فهمی
شانه و و وحشت ریزیش
قحطی تکیه گاه ، می فهمی
مردِ مغلوب زود می میرد
با وجود سپاه ، می فهمی
جنگِ با من نهایت ظلم است
شاعر و بی سلاح ، می فهمی
دیگران ساده عهد می بندند
وعده ، شب ، تب ، گناه ، می فهمی
قصدم این نیست دیگران باشی
لااقل یک نگاه ، می فهمی
شعله در انتظار یک خشک است
یک سبک مثل کاه ، می فهمی
دست تو خیس و سرد و سنگین است
مثل اسفند ماه ، می فهمی
من تو را تا به آخر خواندم
اضطرابم گواه ، می فهمی
تو بیایی کمی! نیایی چه ؟
دست تنهایم آه ، می فهمی
رگ رگم زیر بار رگبار است
سقف طرحی تباه ، می فهمی
بعد تو برف تند می بارد
تو نمی فهمی آه ، می فهمی
بعد تو خار هم نخواهد رست
ای دریغ از گیاه ، می فهمی
از تو چیزی که کم نخواهد شد
از خدا هم بخواه ، می فهمی
فکر سرما و برف فردایم
فکر یک سرپناه ، می فهمی
گوشه ی چشم های تو کافی است
گوشه ی هیچ گاه ، می فهمی
گوشه ی پرفریب و شورانگیز
گوشه خانقاه ، می فهمی
مرگِ عاشق دقیق معلوم است
صبح بعد از نکاح ، می فهمی
دست من را نگیر ، می میرم!
دست من را بخواه ، می فهمی
وقت من کمتر است کاری کن
از غرورت بکاه ، می فهمی
مثل مردم نباش می میری
زیرِ آوار جاه ، می فهمی
تا من از پیچ گم شدن برگرد
چشم هایم به راه ، می فهمی
از تو تا من هنوز فرصت هست
از خودت هم بخواه ، می فهمی
سادگی می کنم ، نمی آیی
حیفِ من ، حیف ! ، آه ، می فهمی
دیر اگرشد به سمت خانه نیا
سمت آرامگاه ، می فهمی
در تو رؤیای فتح وسوسه بود
فتح این بارگاه ، می فهمی
در پی امتحان خود بودی
با من بی گناه ، می فهمی
سخت باران گرفته ام امشب
یک نفس تا پگاه ، می فهمی
سادگی می کنم ، نمی آیی
حیفِ من ، حیف ، آه ، می فهمی
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 20:19 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 20:17 موضوع | لینک ثابت
ای عشق مددی کن که به سامان برسیم .
چون مزرعه ی تشنه به باران برسیم. یا من برسم به یار یا یار به من یا هردو بمیریم و به پایان برسیم.![]()
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 20:3 موضوع | لینک ثابت
انگیزه همان روشنی شمع است که آتشی به جان پروانه می افکند.
واورا دوان دوان به کنار خود می کشاند. سپس با حرارتش او را کم کم می سوزاندو از گرمای خود نصیبش می کند تا او نیز همانند شمع گردد.
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 20:1 موضوع | لینک ثابت
برای فرار از غم غروب هنگام
برای علاج بغض عصر اندام
خورشید را گرفتم در قفسی گذاشتم در اتاقم
تا همیشه روز باشد بی غروب و بی دلگیر
نگاه خورشید را غم گرفت
صورتش خون مرده شد چون غروب
ومن باورم شد غم من "بغض منو همه ی دلتنگی های من
همه از اسارت است نه غروب
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 19:58 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
عاشق باش
بهترین های ماشین وموزیک
روشنایی کوچک
بیا تو عشق ...
شب آفتابی
عاشق تنها
دلکده عاشقانه
ستاره ها
مبعد هستی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY